دیگر بار درختی بشو اگر صدای ریشه آن تبر نیست .آن که درخت بکاشت ریشه در روح دیگری همی کند که ببار آورد زندگانی,ما سمفونی عشق را بکاشتیم و نهال های آن نوبرانه ای عاشقانه هست.زمین وسعت دلتنگی آدمهاست.شاید این قصه نوشته ای خواناست.زندگی آنقدر وسیع بود که خود را میان شاخساران آرامش گم کردیم.زندگی شهری ما بعد درون آهن زنگی.آجرک های رنگی.میان بوته ای پر از دلتنگی.
...
...
پنجره را بازمیکنی و میسراید دلتنگی از فصل رویشی نو.بر پرچین خیال انگیز زندگی.پیچک مهربانی میپیچاند بر درخت ریشه از شور مهربانی.و میزداید غمها را در باور زمین.سایه ساری از گلچین سرودن زندگی در فصلی نو و برای تو میماند قصه های زمین در سراشیبی از حرفهایت.قلم بر پیکره خشک زمین جانی تازه میگیرد بر سلول های تراوش مغزی.قلب آهنگ تپیدن نو میگیرد و زمین سرد میشود از گرمای تابشی از کلمات بر ذهن انسان واژه میشود در سطر سطر دلش از شوریدگی های شور انگیز گفتن ها.پنجره را که باز میکنی.زمین حرفی نو دارد و کلمات واژه ای از سرودن.در کجای زندگی حروف را میچینی.زندگی خود حرف هائیست از سرودن برای کلماتی از گفتن ها.و واژه ها جملگانی از دلتنگی زمین میشود بر تاریخ گذشتن از عصر زندگی آجری.و قلم حرف میشود.و جمله بارش رویشی از کلمات.
...
![]()
/فصل رفتن ها/
اسطوره ی تاریخ کهن
شوالیه ی درد های زمین
قصه ی ماقبل از عدم بر ختم
جایی در قصیده ی تبلور پنهان از زندگی
پازلی از چند اپیزودیه غمبار از فصل زمستان تا پائیز
تک نواز سمفونی مرگ قطعه ای از متینگ تنهایی
بار شکستن ماضی های بعید هر چه قبل بود حال بعید
تکرار فاعلاتن فاعلاتن های فالش
مغز تمامیه مداد هایت برایت غم مینوازد
نت هایت را کمی آرام بر ساز زمین قطعه کن
اینجا فصل رفتن هاست
حسام الدین شفیعیان
عاشقی را چه گویم با تو
باز الف گویمو باز میم با تو
چرخش عشق بلندای غم مویی بود
تو مو بدیدیو منم پیچش مو ماتم بود
عشق جمله ی ارزانی این دشت زمین گیر نبود
لیکن قصه ی آن بهر خوشا آمدیو آمدنت با غم بود
حسام الدین شفیعیان
تاریخ دلت چه موج فشانی دارد
با برگ خاطرات زندگیت چه غم فشانی دارد
سکوت میکنی و مرگ چه بهار زمستان انگیزی دارد
شاید تقویم دلت تاریخ هزار و سیصدو اندی غم نشانی دارد
/مزار تنهایی من/
وای مزارم چرا اینقدر تنها شده
سنگ قبرم اینقدر معنا شده
از بر آن گنجشککی گاهی بر مزارم آیدو تنها شده
گاهی هم شاید شمعی روشن از آن مزارم لاکن پیدا شده
میدانم عمرم برفستو من مسافر آه ای مسافر بار تو تنها شده
روی این سنگ که پا میگذارید زیر آن غربت چرا شیدا شده
حسام الدین شفیعیان

من با قافیه ها هم وزنم
یک شعر روی دار قالی بی حرفم
گلچین تپیده در گوله برفی طرح قالی هستم من
درون تابیدن دستان به شعر هستم من
روی تابلوی عبور ممنوعی
خوش نوشته شده بود
آواز پرستوها آزاد
قفس آزاد درون شعر پرنده آزاد
روی واژه کمی اشک بشو شعر من
برای تنیده شدن پیله دگر پروانست
روی دشت اقاقیا و آفتابگردان ها
دشت پر از شعر دشت پر از شعر گفتن
خیال شعر من بارانیست
یک نفر حال دلش طوفانیست
میزند تا به دلش کمی شعر بگوید با خروشی درونش ساحل
ساحل شعر برای جمله کشتی میشد
روی موج واژه یک نفر صدایی شنید
روی سکان کسی حرف زباران میزد
تندبادی که دلی را به تلاطم میزد
جای یک حرف همیشه خالی
حرف نقطه نقطه سکوت هم خالی
خالی از شعر نبود روی موجی زیبا
دم ساحل کسی منتظر شعری بود
دم ساحل کمی حرف کمی شعر میبود
شن ها همه شنزار تلاطم میشد
شعر را متزلزل نبود وقتی سکان همی شعر میشد
خود بند نجات بند بند همی شعر میشد
استوار چون درون شعر همی واژه خودش رقص کنان شعر میشد

شهر خواب بافتنی زمستانی
شهر خواب طولانی چهارراه حروف
آجرهای درهم تکیده ساختمان های غروب
بلواری که میبرد زندگی را جای پنهانی
جایی در شهر مردی میزد تار تنهایی
خزان برگ گرفته شهر درد و غم داشت
اینجا شهر آرزوها کمی حرف میداشت
برای شعرم بافتنی میبافی
آدم برفی ها همیشه قصه رفتن دارند

یک سبد شعر برای کلبه ی تنهایی
یک سبد واژه پر از حجم دردو کمی بارانی
نغمه ای که مرا میبرد با خود به شهری رویایی
آنجا باغبان داشت گلی و گیاهو دلی دریایی
پشت پرچین اقاقی یک نفر شعر میخواند
از غم واژه کمی حرف کمی گل میکاشت
جای حرفم نبود طاقچه ی حجم هجایای کشیده روی کلمات
پتک انگیز ترین خورد کننده داشت کلمه روی ردیف
صبح نغمه همی باز طلوع بودو طلوع
شعر من جای کمی واژه کمی حرف میداشت
